ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
241
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
ابن زبير در پاسخ حصين گفت : مگر از خانهء خدا جز مقدارى سنگ و گل چيزى باقى مانده است ؟ ابن زبير از اين كه حصين و ياران وى خانهء خدا را طواف كنند ، جلوگيرى كرد . حصين از فتح مكه منصرف شد بنابر اين مكه را ترك كرد تا اين كه به عسفان رسيدند ، در آن جا ياران حصين از يك ديگر جدا شدند ، مردمى كه در پى آنان بودند ، آنان را دستگير كردند و به مدينه فرستادند ، در مدينه مصعب بن زبير كه از طرف برادرش در مدينه بود آنان را به حرّه آورد و سر آنها را از بدنشان جدا كرد . مردم مدينه با عبد الله بن زبير بيعت كردند . ابن عباس در موقع بيعت عبد الله در مكه بود ، وى به طائف رفت و در سال 70 هجرى در آن جا درگذشت ، وى در هنگام مرگ 74 سال داشت . خلافت معاوية بن يزيد پس از يزيد بن معاويه ، فرزندش معاويه به جانشينى وى برگزيده شد . وى 18 سال داشت ، مدت 2 ماه خليفه بود و چند ماه نيز از ديدهها پنهان و كسى او را نمىديد . پس از مدتى از خانه بيرون آمد ، مردم را گرد خود جمع كرد و پس از ستايش پروردگار چنين گفت : مردم ! به وظيفهاى كه بر عهدهام نهاده شده است نگريستم ، ديدم توان آن را ندارم كه پاسخ حق تعالى را در مورد حكومت بر شما بدهم . در ميان مردم كسانى هستند كه از من بر اين كار سزاوارترند ، براى شما دو پيشنهاد دارم ، يا اين كه من كسى را به خلافت بر شما برگزينم و يا اين كه خود كسى را برگزينيد . عدهاى از بنى اميه نزد وى آمدند و گفتند : مدتى را به ما مهلت بده تا در اين كار استخاره كنيم و پس از آن نظر خودمان را خواهيم گفت . پس از مدتى او را زخمى كردند ، وقتى كه در حال مرگ او نزد او آمدند و از وى خواستند تا كسى را براى جانشينى خود برگزيند گفت : آيا هنگام مرگ چنين كنم ؟ هرگز ، به خدا سوگند چنين نخواهم كرد ، من هيچ گاه از شيرينى خلافت برخوردار نشدم ، چطور به تلخى آن رضايت دهم . معاوية بن يزيد ، كسى را به جانشينى خود برنگزيد . بنى اميه به عثمان بن عنبسه گفتند : پيش برو و با مردم نماز بخوان . وى در پاسخ گفت : هرگز چنين نخواهم كرد . من به پسر دايى خود ، عبد الله بن زبير ملحق خواهم شد . ابن زياد به عثمان گفت : روزگار ، روزگار دايى و عموى تو نيست .